تبلیغات
شفق - برگ نهم

با سلام

یک چند روز که نتونستم سر بزنم به دفترچه خاطراتم

این چند روز حسابی سرم شلوغ بود.ساعت 8 رسیدیم زادگاهم.همون اول رفتم دیدن مامان بزرگم طبقه پایین.

بعد از احوالپرسی وکلی خندیدن به شیرین کاری های دختر عموم به طبقه بالا ،خونه خودمون رفتم.

حسابی خسته راه بودم .تصمیم گرفتم یک چند ساعتی استراحت کنم.

ساعت 1 با صداهای مامان از خواب بیدار شدم.

موقع ناهار بود.برای ناهار رفتیم خونه مامان بزرگم.ناهار رو دور هم نوش جان کردیم.

بعداز ظهر خانواده عموم اینا خونه مامان بزرگم اومده بودن.بعد از احوالپرسی مشغول صحبت با عموم درباره

دانشگاه وکار شدم.

یک شب از سفر ما اینطوری گذشت.

روز دومم خونه عزیزم(مامان بزرگم)رفتیم.ظهر رو اونجا بودیم.

از درخت حیاطشون دوتا سیب خوشگل چیدم واز بابابزرگمم خواستم برای داخل یک گلدون گوچولو برام گل حسن یوسف بکاره.

بابابزرگم به باغبانی خیلی علاقه داره.داخل باغچه اشون یک عالمه گل حسن یوسف خوشگل داره.

بعد از خداحافظی خونه خودمون اومدیم.

روز دومم این طوری گذشت.

روز سوم مامان بزرگم وخاله هام اومدن خونمون.

اما روز چهارم

که همین امروز باشه یک روز به یادماندنی شد.

امروز روز تولد آبجی کوچولوم هست.آبجی کووووووووووووووووووووچولوووووووووووووووووووووووووووو

تووووووووووووووووووووووولدت مبااااااااااااااااااااااااااارک

الهی آبجی قربونت بشه

از صبح درگیر خرید کادو وپخت کیک واین چیزاااااااااااااااااا بودیم.

البته کیکش رو مامانم درست کرد.من از این هنراااااااااااااااااااا ندارم.

بعد از ظهر مامان بزرگم وعموهام وزن عموم اینا برای تولد اومدن خونمون.

حسابی خوش گذشت.

آبجی کوچولووو ،عزیزم برات بهترین هاااااااااااااااااااا رو آرزو میکنم.

برات آینده درخشانی رو آرزو دارم.

دوستت دارم آبجی کوچولو

تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک

بیا شمع ها رو فوت کن

تا صد سال زنده باشی.................



تاریخ : چهارشنبه 20 شهریور 1392 | 08:28 ب.ظ | نویسنده : شفق ج | نظرات