تبلیغات
شفق - برگ پنجم

سلام

امروز جمعه 8 شهریور92 یکی از روزای خوب خداست.

امروز صبح  که از خواب بیدار شدم (البته اگه بشه اسمش رو صبح گذاشت) بعد یک صبحانه مفصل اونم کره ومریا(اونم مربا انجیر

که دست پخت ماما ن گلمه ویک چیزی بگم من قبلا مربا انجیر دوست نداشتم اما الان به مذاقم خوش اومده)

نشستم ادامه رمانی که دیروز شروع کرده بودم رو خوندن.(رمان پردیس)

قبل ناهارم یک کوچولو با دوستم  گپ زدم.

ناهار که نوش جان کردم دوباره به خوندن رمان مشغول شدم وتا بعدازظهر تمومش کردم.

بعد از ظهر مشغول نظافت اتاق وعصرانه شدم.

الان که نشستم پای نت ودرباره همایش ها ومسابقات معماری سرچ می کنم.

راستی یک کوچولو هم هوا سرد شده .یک جورایی پاییز یواااااااش داااااره اومدنش رو اعلام میکنه.گرچه من فصل پاییز

رو دوست ندارم اما همه فصل های خدا قشنگی خودش رو داره.البته بارونش رو دوست دارم.

خب اینم از این روز جمعه که با همه دلگیر بودنش گذشت.

کم کم برم شام بخورم(اونم دست پخت مامان گلم) واینکه نمیشه هیچ وقت نمیشه از دست پخت مامانا گذشت.

مامان گلم دستت درد نکنه.

مامان گلم دوووووووووستت دااااااااااااااااااااارم.



تاریخ : جمعه 8 شهریور 1392 | 09:28 ب.ظ | نویسنده : شفق ج | نظرات